سلام
حال همگی که خوبه ان شاالله، اصن به برکت این ماه مگه میشه حال
کسی بدم باشه، نماز روزه هاتون قبول عزیزان، ما رو هم اون گوشه های
دلتون تو دعاهاتون جا بدید ممنون میشیم...

اما غرض از این پست، مروری بر خاطرات گذشته البته نه خیلی گذشته،
حدودا یه ماه پیش و به اشتراک گذاشتنش با شمادوستان مجازی و وقت
آزاد بنده در این دوران کوتاه تعطیلات هست ( آخه ترم تابستونی قطعی
شد، گفتم شب میخوابم صب پا میشم میگن تابستونم باید بری دانشگاه و
همونجورم شد،بازم شکر، گله ای نیس که اگه باشه ناشکریه).
اصل مطلب: عاغا ما در فرجه ها به سر می بردیم که یهو به خودمون
اومدیم دیدیم باید یه مقاله بنویسیم واسه استاد با جمعی از دوستان تا
آخر هفتشم بیشتر وقت نبود چون استاد میخواستن بررسی کنن
و
نمره بدن و...، البته یه مقدار از کاراشو در دانشگاه انجام داده بودیم ولی
اصل کارا مونده بود. چاره ای نداشتیم جز اینکه یه روز قرار بذاریم خونه
متاهل گروهمون، ینی جا و مکان دادن برای انجام کار ها از ایشون(خخخ) و
مسئولیت انتقال خودم و اون یکی دوست گرامی هم به این جا و مکان با
خودم(رانندگی)
، حالا از کارای قبل ورود به خونه ایشون که باید هدیه
میگرفتیم برای خونه جدید عروس خانوم و پارک کردنای بسی عال من بگیر
تا رسیدن به خونه ایشون و پارک کردن 4 فرسخی بنده جهت ترس ازینکه
مبادا نتونی از تو کوچه دور بزنی ضایع شی ندا...خلاصه رسیدیم و رسیدیم
و دیدیم به به عروس خانوم چه کرده، خواااااااااابه خواااااااااب...طفلک سر
اومدن ما از دیشب تا 6 صب اون روز با شوهر گرامی به جان خانه افتاده اند
تا به بهترین شکل تمیز کنند، تا حدی بچه خودشو خسته کرده بود که
شوهر فرموده بودن ای کاش همیشه دوستات بیان که مجبور شیم یه
دستی به سر و روی خونه بکشیم...خخخ
کلام رو خلاصه میکنم، عاغا ما از صب رفتیم تا بعدازظهر یا بهتره بگم
نزدیکای شب، عروس خانوم کدبانوییش رو میخواست کامل کنه دیگه
نذاشت ظهر بریم... بهرحال کارای مقاله رو شروع کردیم و اول کند و
سپس تند پیش رفتیم و خداروشکر اونروز به جاهای خوبی رسیدیم
و بخش اعظمشو انجام دادیم ...اما قصه به اینجا که ختم نمیشه،
فعالیت های گروه درس پژوهان مقاله نویس که فقط مقاله ای نبود،
ماشاالله اینقد من و دوست گرامیم سوژه از این بنده خدا عروس
ثبت کردیم و مسخره بازی درآوردیم که گمونم دوباره راهمون نده
خونش...خخخ
.تصاویر گویای همه چیز هست...
ولی دستش درد نکنه عجب قورمه سبزی پختیم
( به فعل دقت کنید)
.
اما نتیجه:
من کلا عادت ندارم خاطره بگم اما تهش به چیزی نرسم، چون احساس
میکنم در غیر این صورت کار بیهوده ای انجام دادم...

حالا نتایج چیا بودن واسم: من از دورهمیای دوستانه لذت میبرم،
ارتباط با انسان ها خصوصا با کسایی که دوستشون داری
زندگی رو برات لذت بخش تر میکنه، یادمون نره ما مسئول
شاد نگه داشتن زندگی خودمون هستیم، ما هم میتونستیم
واسه این کار مقاله ای یه نصف روز وقت بذاریم و بریم کتابخونه
انجامش بدیم و تمام. ولی با اینکار واقعا از روزمون لذت
بردیم؛ مرسی از پیشنهاد ناب دوست خوبم...
دیگه اینکه کارای گروهی کلا اثراتش بیشتر از کارای فردیه،
از هر جهت که بش نگا کنی مؤثرتره، هم فکری، هم دلی و ...
ارزش یک کار رو بالا میبره،اما متاسفانه جامعه ما داره به سمت کارای
فردی و تک روی پیش میره، هرکی به فکر منافع خودشه،
درحالی که نمیدونه منافع کار گروهی بسیار ارزشمندتره...
در جامعه علمی امروز این جدیدا یک مشکل به حساب میاد و
امیدوارم قشر علمی و غیرعلمی و خصوصا دانشجو معلمای عزیز که یه
الگو میشن بعدا برای دانش آموزانشون، به این سمت پیش برن...
دیگه اینکه استقلال ....اینو سر بسته میگم: مرسی پدر و مادر عزیزم
که همیشه به فرزندانتون اجازه دادید رو پا خودشون مستقل بار بیان،
این یه نعمته برام
دیگه اینکه فعالیت های علمی، تمرین اراده و پشتکار واقعا لذت
بخشه...خصوصا وقتی هدفی پشتش باشه( دعا کنید برامون برای
پذیرش مقاله در همایش)
در آخر هم اینکه: دعا می کنم برای هممون که به حق این ماه عزیز،
همیشه از تک تک لحظه هامون به درست ترین وجه استفاده کنیم، لذت
ببریم و لذتشو به دیگران هم بچشونیم، خوووووب باشیم و همیشه در
درستترین راه قدم برداریم، خووووب به معنای واقعی...(شاید این کامل
ترین دعایی بود که به ذهنم می رسید)
الهی آمین
