سلام دوستان گلم...کمتر شده که من در وبلاگم پست مربوط به خاطره بذارم... اما
امروز یهو هوس کردم یکی از خاطرات مربوط به دوران امتحانات این ترمم رو
بذارم...این خاطره که به قول رفقام به " ندا در کولاک گیر می کند"
معروف شده،
برمیگرده به یه روز بعد از اولین امتحانم یعنی 13 دی.
عاغا ما سومین امتحانمون دانش خانواده و جمعیت بود که لابد دوستان همگی
پاسم کردین... ما هم ازونجایی که این ترم ترکونده بودیم دیگه، قشششششنگ یه
دو سه امتحانی رو کتابو یه روز قبل امتحان تهیه می کردم تازه تا جایی هم که
میشد هم من هم دوستان گرام سعی می کردیم کتابو اگر به دردنخوره پول ندیم
بابتش و از کتابخونه یا دست دوم و چیزی کش بریم خلاصه
... تازه مورد داشتیم سر
یه امتحان عمومی دوستان پنج شش تایی یه کتاب داشتن فقط و این کتابو به
قطعات مساوی تیکه کرده بودن و هرکی یه تیکه رو میخوند و در نهایت تیکه هاشونو
با هم جابه جا میکردن...خخخخ. ما یه همچین دانشجوهاییم..البته اینکار فقط
درمورد کتابای عمومی (که خودمونیما اکثرا بعدا اصلا بدردمونم نمیخوره) اتفاق می
افتاد...
بگذریم... بنده امتحان اولو که دادم ..همچین یه نمه استرس بم وارد شد که وااای
ندا تو دو روز دیگه امتحان دانش خانواده داری و کتابشم260 ص هس ..همشم که هس
واسه امتحان بدون حذفی..و بنده دریغ از اینکه حتی یه صفحه رو خونده باشم...
خلاصه کمر همت بستمو پاشدم دنبال کتاب...
نه اینکه بخرما..مگه پول مفت داشتم
بدم به این کتابه...یه جایی رو سراغ داشتم رفتم که ازونجا قرض بگیرم ...اون روز
هم روز بارونی بود...آماده شدم و اومدم تو حیاط دانشگاه که دیدم نه مث اینکه
بارون بند اومده دیگه...ما هم رفتیم یه راست ایستگاه واحد که تقریبا میشه گف رو
به روی دانشگاهه...5دیقه گذشت واحد نیومد ...بارون شروع شد دوباره..10 دیقه
شد نخیر بازم نیومد... و اینبار بارون تندتر و تندتر شد تا جایی که تبدیل به تگرگ
شد...بنده هم خیس آب شده بودم...گفتم یه تاکسی بزنگم ...رفتم زیر بالکن اداره
اوقاف که همون نزدیک بود تا خیس تر ازین نشم...خلاصه بارون شدید و شدیدتر و
بهتره بگم تگرگ شدید و شدیدتر می شد....تا خواستم تاکسی بزنگم دوستم زنگ زد
بم" ندا کجایی؟؟ گیر کردی؟؟ بیایم دربیاریمت؟؟خخخ عاغا ما هم گفتیم بیخیال الان
به تاکسی زنگ میزنم حله...ینی اوج بارندگی در این حد بود که من واسه رفتن به
دانشگاه که رو به روی من بود میخواستم تاکسی بزنگم...خلاصه...حالا هرچی
تاکسی زنگ میزنیم فایده نداشت...چون گوشی بنده همون موقع هنگ کرده بود
شدید...
تازه ایناش خوبه..اوج بدبختی وقتی بود که از پله های اون بالکنی که زیرش
بودم اومدم پایین تا یه تاکسی عبوری بگیرم و در همین حال تگرگ شدیدتر شد و دونه
هاشم بزرگتر و قشنگ میخورد تو سرم...منم خیس آب و از سرما داشتم میلرزیدم
...با خودم گفتم ندا برگرد برو زیر همون بالکنه که غنیمته... عاغا پامونو گذاشتیم
روی پله اول پام لیز خورد بس که تگرگ روی پله ها رو پوشونده بود...ولی خدا بم
رحم کرد که نیفتادم..جالب اینجا بود که هرکی از اداره میومد بیرون روی پله ها لیز
میخورد و میفتاد و من نمیدونستم الان باید بخندم یا گریه کنم...
خلاصه دیدم فایده
نداره نمیشه رفت زیر بالکن همه پله ها لیزه...کم مونده همینجا هم بیفتم
دیگه...همون زیر تگرگ موندم و دیگه داشت اشکم درمیومد که یهو یه پیرمرده گف
بیاد دخترم یه تاکسی گرفتم بیا شمام سوار شو تا برسونیمت...عاغا مام خوشحال
پریدیم تو تاکسی ولی کجای کارید که نزدیکای دانشگاه بودم که تاکسی رفت توی
یه گودال آب و ایستاد دیگه و نتونست حرکت کنه... حالا من در عقب نشسته و این
دو آقا دارن ماشینو هل میدن... وضعیت من در اون در اون لحظه ...

.داشتم به اوج
فلاکت و شانسم فک میکردم 
که رسیدیم نزدیک دانشگاه گفتم بسه جان ما
...همینجا پیاده میشم من...پیاده شدم و و بالاخره به هر بدبختی بود خودمو
رسوندم دانشگاه...پامو که گذاشتم توخوابگاه و دوستامو که دیدم مث آدمی که
ازون دنیا برمیگرده اشکام ریخت یهو ....
خلاصه بگم که کتاب که نگرفتم هیییچ ...اون
روز تا شب هنوز تو شوک بودم...خخخ...به قول بچه ها خاطره شد ولی پدرم دراومد
حسااااابی...

و این بود خاطره کولاک من...
پ.ن1: ناگفته نماند که بنده اون روز که از دانشگاه داومدم اولش داشتم از هوای
بارون زده لذت میبردم و تو دلم میگفتم خدایا شکرت...خدایا دلم یه تنوع
میخواد..همچین یه حالی بده به ما امروز..
.والحق هم که خداجون کم نذاشت و
خوب حالی داد به ما..خخخخ
خدایا شکرت
پ.ن2 : عاغا ما که کتابو از همونجا گرفتیم روز بعدش...پرروتر ازین حرفام...امتحانش
دادمو خداروشکر 19/5شدم....خخخخ